کتاب: زنده باد جهاد ده روایت ناب از مدیران و پیشکسوتان جهاد سازندگی

مقدمه کتاب :

در سال‌های پس از انقلاب اسلامی دولت‌های مختلف با شعارهای گوناگون و رویکردهای مختلفی بر سر کار آمده‏اند اما هیچ ‏کدام نتوانسته‏اند تحقق بخش آرمان‌های اصیل انقلاب در توجه به محرومین، گسترش سبک زندگی اسلامی، صدور تفکر انقلاب اسلامی و پاسخگوی مناسب دغدغه‏های مردم باشند. به این ترتیب یکی از مهمترین سوالات و دغدغه‏های امروزین مردم، چرایی عدم تحقق مناسب بسیاری از آرمان‌های انقلاب اسلامی در پیشرفت کشور و حل اساسی مسائل مردم است. آنان از خود می‏پرسند چگونه کشور توانسته است در عرصه‏های دفاعی پیشرفت‌های چشمگیری را تجربه نماید و دندان طمع دشمنان را نسبت به تجاوز به این سرزمین بکند، اما دشمنان عرصه اقتصاد و فرهنگ کشور را زمین تاخت و تاز خود یافته‏اند و از هر سو بر پیکر بی‏دفاع آن می‏تازند؟

به این ترتیب بازار سوء نیت‌ها داغ شدند و مدعیان، اصل انقلاب را هدف انگشتان تهمت زن خود قرار داده‏اند. اما شاید آن چیزی که بسیاری از مردم ـ و به خصوص جوانترها ـ در میان هیاهوی بدون عمق رسانه‏ها و مساله‏سازی‏های انحرافی ندانند این باشد که این جام جم در درون خود آنها و پدران جهادگر سرزمین آنها نهفته است و روزگاتری نه چندان دور در محیطی به نام جهاد سازندگی، بال انقلابی پیشرفت و سازندگی کشور پا گرفت، رشد کرد و البته به دلیل منافع فردی و گروهی در مقابل نظام دیوانسالار کشور بر زمین کوبیده و با ذکر بسم‏الله ذبح شد! منافعی که اگر حمایت تیزهوشانه امامان امت نبود شاید امروز بال دفاعی این ملت تجلی یافته در بسیج و سپاه پاسداران را نیز به آرامی از بین می‏برد.

لذا امروز مردم و جوانان حق جو حق دارند از خود بپرسند:

امروزه سطح تخصص و تجربه سازمانها و نهادهای دولتی افزایش یافته؛ اما چرا روند سازندگی و توسعه کشور به سرعت اقدامات جهاد سازندگی نیست و طرح‏های مهم سالها خاک خورده و یا با هزینه‏های گزافی به پایان می‏رسند؟

در حال حاضر رئیس‏جمهور، نمایندگان مجلس و نمایندگان شوراهای شهر و روستا با رای قابل قبولی منتخب مردم هستند؛ اما چرا مردم بر خلاف جهاد سازندگی که آنان را از خود می‏دانستند، از عملکرد منتخبان رضایت ندارند؟

در دورانهای اخیر و به بهانه هماهنگی در فکر و عمل، عموم وزرا و دولتمردان در تمام دولتهای مختلف از نظر فکری و سیاسی همفکر بوده‏اند؛ اما چرا این سازمانها نمی‏توانند همانند جهاد سازندگی یک دست هم‏صدا بوده و بدون تعارض و ناهماهنگی‏های بین بخشی عمل نمایند؟

از گذشته تا به امروز تعداد نهادهای نظارتی و بودجه‏های آنان افزایش یافته است؛ اما چرا برخلاف رویه جهاد سازندگی، فساد ساختاری رو به گسترش بوده است؟

سطح تخصص و تحصیلات جوانان متعهد افزایش یافته و اگر تا دیروز وجود یک مهندس در روستاها غنیمت بود، امروز سراسر کشور سرشار از وجود چنین نیروهایی است؛ اما چرا دولت و نهادهای حاکمیتی نمی‏توانند مانند جهاد سازندگی از توان و ظرفیت بالقوه این جریان عظیم انرژی در حل مسائل کشور بهره بگیرند؟

در حال حاضر نیز همت‌ها و عزم‌های جهادی و جوانان مخلص و متعهد کم نیستند؛ اما چرا عموم این مدیران جهادی نمی‏توانند عامل تحول در سازمان خود باشند و در چنگال نظام اداری حاکم گرفتار هستند؟

کتابی که در پیش دارید شرحی است بر برخی از واقعیت‌های جهاد سازندگی که توجه به آنها راهگشای آینده است. اما در این مقدمه بد نیست پاسخ برخی از سوالات فوق را صورت خلاصه از نگاه ساختاری به جهاد سازندگی بررسی کنیم و تاکید کنیم که مدیریت جهادی فراتر از ویژگیهای مدیران جهادی است. متن زیر بخشی از واقعیت‌های ساختاری جهاد سازندگی در قیاس با ساختار اداری حاکم است:

ساختار جهاد سازندگی ساختار شورایی بود. در شورای مرکزی ـ اعم از شورای مرکزی کشور و شورای مرکزی استانها ـ هیچ‏کدام رئیس بقیه نبودند و به معنای واقعی با یکدیگر مشورت می‏کردند. این شورا متفاوت از ساختار هیات ‏مدیره‏های فعلی بود که اعضا تنها هنگام برگزاری جلسه می‏آیند و آنجا اطلاعاتی کسب می‏کنند، تصمیمی می‏گیرند و می‏روند؛ بلکه هر یک از اعضای شورا دارای مسئولیتی بود و این مسئولین تصمیمات مهم را با هماهنگی هم می‏گرفتند و لازم بود تا همدیگر را توجیه کنند. شورای مرکزی متشکل از مسئولین بخشهای مختلف مانند مسئول کمیته مالی و اداری، مسئول کمیته اجرایی، مسئول کمیته فرهنگی و روابط عمومی، مسئول کمیته استانها و نماینده امام بود.

شورایی بودن ساختار جهاد باعث می‏شد تا همه با هم مشورت کنند و به این وسیله رشد می‏یافتند. مثلا اگر فردی مسئول کمیته فنی بود و تا آن زمان چیزی از روابط عمومی نمی‏دانست، به دلیل مشورت‌های زیاد با دیگر اعضای شورا پس از مدتی در امور مالی یا روابط عمومی نیز دارای دانش می‏شد. این مشورتها سریع‏ترین محمل آموزش و رشد فردی در جهاد بود. از طرف دیگر به دلیل ماهیت شورایی جهاد، تمام بخشها خود را با یکدیگر تطبیق داده و هماهنگ می‏کردند و اولویتهای ملی و استانی را در نظر می‏گرفتند.

ذیل شورای مرکزی جهاد، شوراهای مرکزی استانها قرار داشتند. اعضای شورای مرکزی استان از سوی شورای مرکزی تهران منتصب می‏شدند اما در واقع پیشنهادات از طرف خود استانها و از پایین به بالا می‏آمد و به همین جهت انتخاب افراد به دلیل هم‏باندی و مسائلی شبیه این نبود. مسئول استانها در شورای مرکزی از تهران به استان می‏آمد و با تمام سابقون آن استان صحبت می‏کرد و خودش را به یک گروه و طیف نیز محدود نمی‏کرد؛ از مسئولین کمیته‏ها گرفته تا استاندار و امام جمعه و سپاه. بعد با جهادی‏ها به صورت تک تک و جداگانه مشورت می‏کرد و جمع‏بندی را به صورت محرمانه به تهران می‏برد و آنان نیز به سه نفر حکم عضویت در شورای مرکزی استان را می‏دادند. از آنجا که جهادی‏ها نیز این سازمان را خانه خود می‏دانستند بهترین و دلسوزتزین افراد را پیشنهاد می‏دادند. به این ترتیب شورای مرکزی کشور اعضای شورای مرکزی استانها را به چهره می‏شناختند و یک به یک با آنها صحبت کرده بودند. جهادگران نیز اعضای شورا را قبول داشتند چرا که از میان آنها برآمده بود و همه می‏دانستند آن که تقوا، فداکاری‏، حساسیت به مسائل و توان اداره کردن و تصمیم‏گیریش بیشتر بود به شورا می‏رفت. تخصص فنی چندان مهم نبود و معیار روحیه جهادی، دانش و توان مدیریتی بود.

در واقع ساختار انتخاب مسئولین در جهاد مانند امروز که رئیس‏جمهور و یا وزرا تمام افراد نزدیک به خود را به‏عنوان مسئول می‏گذارد، نبود. در جهاد سیستم انتخاب مسئولان به صورت توأمان پایین به بالا و بالا به پایین بود یعنی نظرات از سوی کار کرده‏ها و سابقه‏دارهای جهاد استان بود و شورای مرکزی تنها به جمع‏بندی نظرات می‏پرداخت.

شیوه انتخاب اعضای شورای مرکزی نیز به همین منوال، به صورت بالا به پایین نبود. برای انتخاب شورای مرکزی نیز جهاد استانها چند نفر را انتخاب می‏کردند و این منتخبین در تهران به عنوان مجمع خبرگان یا معتمدین جهاد دور هم جمع می‏شدند و برای انتخاب افراد شورای مرکزی پیشنهاداتی را تهیه می‏کردند و نخست‏وزیر نیز حکم افراد شورای مرکزی را امضا می‏کرد. اگر هم نخست‏وزیر با تشخیص خود فردی را برای شورای مرکزی انتخاب می‏کرد کسی کاری به او نداشت و نمی‏توانست کاری را پیش ببرد. اگر در شورا فردی به دنبال منافع فردی یا گروهی بود و یا دارای روحیه جهادی نبود، فوری مشخص می‏شد و سایر اعضا از نماینده امام می‏خواستند که او را عوض کند. در واقع رئیس کسی نبود که در پست بالا و پشت میز می‏نشست بلکه فردی یود که دیگران حرفش را گوش می‏دادند، با او مشورت می‏کردند و بیش از همه می‏توانست تصمیم بگیرد؛ مگر این‏که این فرد از نظر تقوا مشکلی پیدا می‏کرد و لذا به دنبال فرد دیگری می‏رفتند.

شورای مرکزی تصمیم‏گیر متمرکز امور جهاد نبود و مهمترین وظایف آن هماهنگی در سطح کلان و گسترش جبهه‏های کاری جدید بود. در واقع فضای جهاد، ورود به عرصه‏های جدید و نوآورانه بود و از پذیرش مأموریتهای سخت و جدید استقبال می‏شد. اما شورای مرکزی به واحدهای زیردستش امر نمی‏کرد و بخشنامه نمی‏زد که شما این کار را انجام دهید؛ بلکه تنها اعلام نیاز می‏کرد و اطلاع می‏داد که مثلاً دولت همچین نیازی دارد. این خود جهادهای استانی بودند که پس از باخبر شدن از مساله‏ای به سرعت وارد عمل می‏شدند و کار را بر عهده می‏گرفتند.

علاوه بر درخواست کمک از سوی دولت، از آنجا که جهادی‏ها در عرصه و در متن کار بودند، خود مسائل را زودتر از دولت متوجه می‏شدند و اقدام می‏کردند در حالی که در دولت مسائل باید به استاندارد منتقل می‏شد و او نظر وزیر را در میان انواع و اقسام مشغولیتها به این مساله متوجه می‏کرد و وزیر نیز موضوع را در هیات وزیران طرح می‏کرد و تصمیم‏گیری می‏شد و اگر در این میان صورت مساله به درستی منتقل می‏شد، تا بخواهد به مرحله اجرا برسد زمان زیادی صرف می‏شد. از سوی دیگر در دولت هر بخشی برای خودش برنامه‏ای دارشت و زمانی که به برنامه‏اش مراجعه می‏کرد می‏گفت که حل این مساله در برنامه امسال ما نیست و برایش بودجه‏ای نداریم و باید سال بعد برای آن برنامه‏ریزی کنیم و بودجه‏اش را تخصیص دهیم. اما در جهاد نیازها را از نزدیک می‏دیدند و با اختیار عملی که داشتند به سرعت در آن زمینه تصمیم‏گیری و کار را اجرایی می‏کردند.

مسئولین شورای مرکزی و مسئولین کمیته‏های تهران به استانهای مختلف سر می‏زدند و ابتکارات و تصمیمات مهم آنها را با دیگر استانها در میان می‏گذاشتند. به این ترتیب ریشه بسیاری از فعالیتهای خوب فراگیر جهاد در روستاها و استانها بود که به کل تعمیم داده می‏شد و مورد استفاده دیگر استانها نیز قرار می‏گرفت.

هر استان بسته به نیازش و نیروی انسانی‏ای که داشت برای خودش یک تشکیلات درست کرده بود. در هر استان ساماندهی به طور خودجوش به وجود آمده بود. برای مثال یک استان مساله آب و نیروی مهندس آشنا با این مساله را داشت و کمیته آب را شکل داده بود و در استان دیگر، مساله بهداشت پررنگ بود و لذا کمیته بهداشت شکل گرفته بود. البته عموم کمیته‏های ذیل جهاد استانها به هم شبیه بودند. ساختار جهاد استانها خوشه‏ای بود و شورای مرکزی هر استان می‏بایست با تعداد محدودی کمیته کار می‏کرد و این سرعت تصمیمات را زیاد کرده بود.

شورا و کمیته‏های مرکزی نسبت به جهاد شهرستانها دارای وظیفه اطلاع‏رسانی و خدمات‏رسانی بودند. یعنی ساختار جهاد تلفیقی از بالا به پایین ( انتقال اطلاعات سطح کلان کشور و استان ) و پایین به بالا (در خواست خدمت و ارائه خدمت از سوی واحد بالادستی) بود. این بسیار متفاوت از ادارات است که در آن یک نفر مدیر کل استان زمانی که به شهرستان می‏رود، در واقع رئیس او است و از او اجرای برنامه‏های بالادستی را بازخواست می‏کند. اما در جهاد رئیس شهرستان طلب‏کار بود که چرا شما به ما خدمات، نیروی انسانی و هزینه به موقع و مناسب ندادید و ما نتوانستیم از عهده حل مشکلات مردم برآییم. مسئول شورای مرکزی نیز خواسته‏های آنها را لیست می‏کرد و به مرکز می‏برد تا آنها را عمل نماید.

این اختیار عمل به حدی بود که بودجه در اختیار شورای مرکزی و کمیته‏های استان نبود؛ بلکه در اختیار مدیر شهرستان بود. علاوه بر این مدیر شهرستان تمام اختیارات شورای مرکزی را هم داشت و در واقع یک شورای مرکزی در شهرستان بود. بنابراین زود تصمیم‏گیری می‏شد و اگر ۲۵ استان بود، گویی ۲۵ وزیر استانی و اگر ۵۰۰ شهر داشتیم، گویی ۵۰۰ وزیر با سطح اختیار عمل بالا منتها در سطح شهرستان وجود داشت.

وظیفه مسئولان کمیته‏های جهاد استان این بود که به مسئولان شهرستان‏های جهاد مشاوره و پیشنهاد دهند اما آنها نمی‏توانستند به فردی دستور دهند؛ در مقابل آنها می‏بایست به طرح‏های مختلف جهاد خدمات فنی می‏دادند. در واقع کمیته‏های تخصصی فرمانده شهرستانها نبودند بلکه باید به آنها مشاوره، اطلاعات سطح کلان و خدمات تخصصی ارائه می‏کردند. در اینجا مسئول و شورای سطح بالا اطلاعات سطح ملی را به سطوح پایینی منتقل می‏کرد و مسئول و شورای سطح پایین‏تر، اطلاعات محلی را با آنها در میان می‏گذاشت و پس از آن هم با هم مشورت و بر سر موضوعات توافق می‏کردند اما اختیار تصمیم‏گیری در دست مسئول سطح پایین‏تر بود تا بروکراسی‏ها کم و کارها سریع‏تر و بهتر انجام شود. در این میان مردم نیز دارای نقش فعال بودند؛ چرا که از یک طرف بسیاری از تصمیمات با توافق و خواست مردم انجام می‏شد و از سوی دیگر خود مرم در انجام کارها سهمی را بر عهده می‏گرفتند. در واقع از آنجا که نیروهای جهادی در صحنه حضور داشتند مردم تنها ناظر کار و طلب‏کار دولت نبودند بلکه خود به جهادگران و پیشرفت امور کمک می‏کردند.

در جهاد شیوه درخواستها بخشنامه‏ای نبود چرا که اگر کسی نمی‏خواست به آن عمل کند، به مرحله اجرا نمی‏رسید و خیلی الزامی در آن نبود. در مقابل افراد باید نسبت به ضرورت مساله‏ای توجیه می‏شدند تا آن را عمل می‏کردند. در واقع مانند حال نبود که مراکزی سیاستگذاری و قانونگذاری کنند و دیگر مراکز بدون آگاهی از عقبه فکری آن و یا حتی در مواردی در عین مخالف با آن، موظف به اجرا باشند و در عمل نیز قانون یا آیین‏نامه‏ها عموماً به خوبی اجرا نشوند و اجرای آنها ـ حتی اگر در دستور کار قرار گیرند ـ از سر رفع تکلیف و اجبار باشد. اما در جهاد نظرات مختلف مطرح و پخته می‏شد و همه هم نسبت به آن توجیه می‏شدند و لذا تصمیمات از روی میل و آگاهی به مرحله اجرا می‏رسید. البته اگر فردی در حد مسئولیتش دستوری می‏داد، افراد زیردست احساس می‏کردند که این امر امام است و چنین حالت ولایتمداری‏ای در جهاد حاکم بود.

در این ساختار، مسئولان استانها به مسئولان شهرستان نمی‏گفتند چه کنید بلکه به تهران می‏رفتند و گزارش می‏دادند که ما این کارها را کردیم یعنی زیردستان منتظر دستور بالادستی خود نبودند بلکه خود را مسئول اصلی کار می‏دانستند و جلوتر از مرکز به حل مسائل حوزه منطقه‏ای خود می‏پرداختند.

در مرکز استان هم عموماً افراد پشت میز نشین نبودند و زمان عمده مسئولین کمیته‏ها و واحدها در رفت و آمدها و بازدیدها می‏گذشت و اصطلاحاً خود را در متن کار قرار می‏دادند. آنها اعتقاد داشتند بدون بازدید و حضور در صحنه روند پیشرفت کارها کند است. در واقع افراد با مطالعه یک گزارش تقریباً چیزی از مساله متوجه نمی‏شوند؛ اما با دیدن ۱۰ برابر می‏فهمند و با حضور ۱۰۰ برابر در جریان کار قرار می‏گیرند. بنابراین یک روز حضور جهادی‏ها در روستاهای منطقه مانند این بود که مسئولی ۱۰۰ روز بنشیند و مدام به او گزارش دهند که در این روستا چه خبر است و در روستای دیگر چه می‏گذرد. البته این مسئول اگر مسئول دفترش را به جای خودش در دفتر می‏گذاشت، برای او هیچ محدودیتی قائل نبود و او می‏توانست مکاتبات و تاییدات لازم را انجام دهد.

در ساختار جهاد علاوه بر شورای مرکزی و کمیته‏ها، شورای هماهنگی و شورای برنامه‏ریزی نیز وجود داشت که وظایف مهمی را عهده‏دار بودند. در شورای هماهنگی استان، مسئولین تمام واحدها و کمیته‏ها به اضافه اعضای شورای مرکزی استان جمع می‏شدند و انتظارات و درخواستهای خود از دیگر اعضا را مطرح می‏کردند. این شورای هماهنگی نیروهایی را که یک هفته در حوزه خود جلو رفته بودند و از هم فاصله گرفته بودند، با هم جمع می‏کرد و آنها را به هم می‏رساند. این شورای هماهنگی، ساختاری افزون نسبت به سایر ادارات بود و باعث می‏شد تا اجزای جهاد نسبت به کل آن آگاه شوند و مانند یک مجموعه هماهنگ کار کنند. جلسات شورای هماهنگی به صورت جدی برگزار می‏شد و تصمیمات اصلی مربوط به جمع در آنها اتخاذ می‏شد. حتی شورای مرکزی نیز به خودش اجازه نمی‏داد آن تصمیم را کنار بگذارد و اگر نسبت به تصمیمی مخالف بود، باید می‏توانست سایر اعضا را توجیه کند؛ با اینکه سطح شورای هماهنگی پایین‏تر از شورای مرکزی بود.

از سوی دیگر شورایی به نام شورای برنامه‏ریزی وجود داشت که اعضای آن مسئولین کمیته‏ها و اعضای شورای مرکزی بودند. تمام مقدرات جهاد از نظر مالی و برنامه‏ریزی در این شورا تعیین می‏شد. دلیل استفاده از شورای برنامه‏ریزی این بود که اختیار کارها به دست کمیته‏ها بود و آنها مسئول اجرای امور بودند. در واقع برخلاف ساختار سازمان برنامه و بودجه، مسئول برنامه‏ریزی و بودجه‏ریزی، توانمد‏ترین و مطلع‏ترین افراد بودند و نه افراد منتزع از کار؛ چرا که در جهاد هدف بودجه‏ریزی حمایت از فعالیتهای اجرایی بود و نه ایجاد مانع برای آن. شورای مرکزی برای هزینه و امکانات لازم این واحدها از خود تصمیم نمی‏گرفت و تصمیمات اصلی در این مورد را با نظر و توافق مسئولان کمیته‏ها اتخاذ می‏کرد. به این ترتیب، مسئولین کمیته‏های مختلف نیز از اولویت مسائل مطلع می‏شدند و به صورت بخشی به مسائل نگاه نمی‏کردند. از سوی دیگر این مساله باعث می‏شد تا دلخوری و دلسردی نسبت به کار به وجود نیاید و افراد نسبت به تصمیمات مهم توجیه شوند. علاوه بر این، این بازدیدها به همراه مشورت در محیط شورایی جهاد باعث شده بود تا افراد پس از شش ماه در چند زمینه صاحب‏نظر شوند.

از آنجا که نیروهای جهادی‏ نسبت به کار هم اطلاع داشتند و با هم هماهنگ بودند، با یک ماشین به یک روستا سرکشی می‏کردند و مسائل مختلف آن را بررسی و یا به کمیته مربوطه منتقل می‏کردند. اما اگر همین کار را ادارات می‏خواستند انجام دهند، هر اداره جداگانه کارمند خود را برای سرکشی می‏فرستاد و بار بعدی که قرار بود این کارشناس به آن روستا مراجعه کند، ۳ سال بعد بود. این ساختار بخشی دولتی باعث می‏شد تا تعارضات میان بخشها افزایش یابد و هر بخش تنها خود را موظف به انجام ماموریت خود (و نه حل واقعی مسائل مردم) بداند. اما در جهاد، هر فرد خود را مسئول کل مسائل مردم می‏دانست و تعارضات بین بخشی کمتر در آن نمود داشت.

در جهاد سازندگی اعتماد بالایی میان جهادگران برقرا بود و اصل بر صداقت و درستی افراد بود چرا که اگر فردی می‏خواست برای امور دنیوی خود کار کند، اصولاً وارد جهاد نمی‏شد و اگر فردی هم می‏خواست از این محیط سوء استفاده کند مانند گوشت داخل شله زرد سریع مشخص می‏شد. هیچ فردی در جهاد از ابتدا حقوق نمی ‏گرفت بلکه چند ماه بدون مزد با عشق و خلوص کار می‏کرد و بعدها و در صورت نیاز حقوقی برای او در نظر گرفته می‏شد.

اگر فردی می‏گفت من این مقدار خرج کرده‏ام، بچه‏های جهاد با خود می‏گفتند حتماً با هزینه شخصی خود بیش از این خرج کرده و به آنها نمی‏گوید و اگر هم متوجه می‏شدند که بیش از حد متعارف برای خرید کالایی پول پرداخته، مطمئن بودند که به دلیل زد و بند و رشوه نبوده بلکه نهایتاً سرش کلاه رفته و یا اینکه در شرایطی مجبور به خرید با این رقم بوده است. اما اگر در جهاد استانی فردی حسابداری خوانده بود و مسئول حسابداری جهاد آن منطقه می‏شد، اصل بر عدم اعتماد می‏شد و فاکتور و رسید بر نظام هزینه‏کردها حاکم می‏شد. نتیجه این سیستم نه تنها به کاهش هزینه‏ها کمک نمی‏کرد (و حتی هزینه‏ها افزایش نیز می‏یافت) بلکه تنها به افزایش بروکراسی و زمان انجام کارها می‏انجامید. البته استفاده از فاکتور از این جهت که افراد بدانند چقدر خرج کرده‏اند و از هزینه‏های خود مطلع باشند، خوب بود اما سیستم بازرسی اصلی، شناخت رودررو و مراقبت دائمی همه از یکدیگر بود و نه استفاده از مشتی کاغذ که امکان دستکاری و تغییر در آن نیز زیاد بود. لذا امروز شاهدیم که با وجود این همه قانون و آیین‏نامه، سیستمهای بروکراتیک و نهادهای نظارتی، افراد بی‏تقوا مسیر دور زدن را یافته‏اند و فساد نظام اداری روز به روز بیشتر می‏شود. در واقع یکی از دلایل مهم کند شدن فرایندهای اداری وجود بروکراسی‏های مرسوم در نشام مالی و اداری آنها است. اما در جهاد چون محیط معنوی بود و افراد نیز خالصانه کار می‏کردند، خدا هم به کارشان برکت می‏داد و افراد هم به بهترین نحو ممکن به مردم خدمت می‏کردند و هم به مرور اخلاق و تقوایشان بهتر می‏شد.

این اعتماد در اثر تدین و تقوا به وجود می‏آمد و نه در اثر پست و جایگاه. در جهاد افراد به دنبال اثبات خود و ترفیع مقام نبودند مگر به دلیل امکان خدمت بیشتر. در حالی که در سازمانهای فعلی، افزایش مقام به معنای افزایش حقوق و احترام اجتماعی است و لذا افراد برای ترفیع جایگاه به زدن همدیگر و به اصطلاح زیرآب‏زنی نیز روی می‏آورند. اما در جهاد تفاوت حقوقی وجود نداشت.

این اعتماد زیاد باعث تفویض اختیارات نیز می‏شد. اگر مدیران به مدیران زیردست منصوب خود اعتماد نکنند و اختیارات را به آنان تفویض نکنند، لاجرم باید به نیروهای رسمی کارشناس غیرمنصوب خود اعتماد کنند و نظر آنان را در تصمیمات بپذیرند؛ چرا که خود هیچ‏گاه فرصت و توان آگاهی از تمام مسائل و حل آن را ندارند. این معضلی است که امروز گریبان‌گیر مدیران کشور شده و عملاً کشور را نه مدیران خالص و آگاه؛ بلکه کارمندانی می‏گرداندند که خوب یا بد در همه اداوار بوده و دارای روحیه دولتی، محافظه‏کار و کمتر نوآورانه هستند؛ مگر کارمندانی که خود دارای روحیه جهادی بوده و تنها خدا و رضای او را مدنظر قرار می‏دهند. از طرف دیگر این سیستم باعث فراری بودن نیروهای متعهد و نخبه از ادارات شده و آنان به دلیل عدم وجود اختیار در تصمیم‏گیری و اثرگذاری و جو حاکم غیرسالم و بروکراتیک تمایلی به حضور در بدنه دولت ندارند. لذا امروز شاهد کاهش سطح تعهد و تخصص در بدنه ادارات کشور هستیم؛ حال آن که در جهاد ساندگی خالص‏ترین و زبده‏ترین نیروهای کشور همچون شهیدان طرحچی، ناجیان و رضوی حاضر بودند در سطوح پایین این سیستم و در سطح یک شهرستان به خدمت بپردازند و البته به دلیل ماهت شایسته سالارانه جهاد در ان رشد می‏کردند و به مسئولیتهای بالایی می‏رسیدند.

ساختار حکومت‏داری جهاد، ساختار منطقه‏ای بود. به همین دلیل بچه‏های جهاد هر کدام رئیس‏جمهور منطقه خود بودند و از آنچه در منطقه تحت فعالیتشان می‏گذرد خبر داشتند. این مساله در سطوح مختلف جهاد جریان داشت و از این رو نماینده جهاد در هیات دولت نیز مانند سایر وزرا نبود که هر کدام تنها از تخصص و حوزه مسئولیتی خود خبر داشتند؛ بلکه این نماینده جهاد به هیات دولت می‏رفت و با همه تخصص‏ها کار داشت و از آنها مطلع بود. لذا بنی‏صدر عنوان می‏کرد جهاد تبدیل به غول بی‏شاخ و دمی شده که همه جا هست و در هر کاری هم مداخله می‏کند.

در جهاد زمانی که یک نفر مسئول یک دهستان بود و به مردم خدمت می‏کرد، باید تمام مسائل آنان را حل می‏کرد و نمی‏توانست بگوید که تنها مساله زراعتتان با من و دیگر به مساله بهداشتتان کاری ندارم. لذا مدیریت یکپارچه شکل می‏گرفت و دیگر شاهد درگیری‏ها و ناهماهنگی‏های بین بخشی نبودیم. از سوی دیگر هر بخش از کشور نیز دارای مسئولی بود که از نزدیک مسائل را لمس می‏کرد و دلسوزانه برای آن تلاش می‏کرد. در حالی که در حال حاضر با وجود سازمانها و بودجه‏های فراوان دستگاه‏های مختلف، گویی هنوز بسیاری از مسائل مردم متولی ندارد (در حالی که ظاهراً در ساختار اداری کشور دارای متولی است)

در واقع جهاد قائل به رویکرد مدیریت ولایتی و ایالتی بود و می‏گفت که اختیارات باید به استانها داده شود و وزارتخانه‏ ها به آنها خدمات تخصصی دهند. در مقابل مسئولان استان و شهرستان نیز در مقابل اهدف نظام پاسخگو باشند. اما نیروهای جهادی نتوانستند این تفکر را در جامعه جا بیاندازند و اصولاً یکی از دلایل تبدیل جهاد به وزارتخانه همین مساله بود. شهادت شهید بهشتی نیز در این مساله بی‏تاثیر نبود چرا که آن حکیمی که می‏دانست جهاد سازندگی چه خواهد شد و مقابل هجمه‏های ساختار ادارای و بروکراتیک ایستا می‏ایستاد ایشان بود.

یک مزیت دیگر مدیریت منطقه‏ای نسبت به مدیریت بخشی به رسمیت شناختن تنوع مسائل و ایجاد زمینه بروز و ظهور استعدادها در مناطق مختلف بود. در مدیریت منطقه‏ای می‏شد برای هر منطقه یک آینده و چشم‏انداز مخصوص به خود را دید اما در مدیریت بخشی نظام متمرکز تصمیم‏گیری این امکان را از مناطق مختلف سلب می‏کند. یک وزیر یا معاون وزیر نمی‏تواند از ظرفیت‏ها و مسائل تک تک شهرها و روستاها خبر داشته باشد و برای آنها تصمیمات مجزایی بگیرد. اما در مدیریت منطقه‏ای سیاستهای ملی مدنظر قرار می‏گرفت و در آن چارچوب به حل مسائل پرداخته می‏شد و در بیت‏المال اسراف صورت نمی‏گرفت. در صد کار، یک کار هم خوب درنمی‏آمد و نیاز به دوباره‏کاری داشت اما این در مقابل هزینه‏های فراوان ادارات با خروجی کم اصلاً هزینه‏ای نبود.

انقلاب اسلامی در توسعه منطقه‏ای ابتدای انقلاب موفق شد و چهره روستاها تغییر کرد اما مدیریت بخشی با صرف هزینه‏ها و پشتیبانی‏های فراوان وضعیت فعلی کشور را رقم زد. اگر ساختار جهاد و مدیریت منطقه‏ای در کشور ادامه پیدا می‏کرد در حال حاضر منطقه محرومی نداشتیم اما این ساختار انقلابی قربانی ساختار بروکراتیک اداری و شاهنشاهی کشور شد و پس از پایان جنگ نیز بسیاری از نفرات اصلی جهاد یا شهید شده بودند و یا دیگر نفسی برایشان باقی نمانده بود که بخواهند از رویکرد خود دفاع کنند. اما این تفکر هنوز مساله و دغدغه بسیاری از بچه‏های قدیمی جهاد است.

kharidmoghadame

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *