تاریخچه و سیر تطور جهاد سازندگی

پنل تخصصی : تاریخچه و سیر تطور جهاد سازندگی

سخنرانی آقایان مهندس امانپور

آقای حسنی (کارشناس مجری): با عرض سلام از این که دعوت مجموعه‌ی ما را پذیرفتید و تشریف آوردید متشکرم. این کارگاه برای بررسی تحلیلی سیر تحول جهاد است. می‌خواهیم بعضی نقاط عطف جهاد از جمله شکل‌گیری آن، فعالیت‌های زمان جنگ، تشکیل وزارتخانه و… را بیان فرمایید.

مهندس امان‌پور: بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. وقتی انقلاب اسلامی پیروز شد مردم انتظار داشتند زندگی آنها متحول گردد زیرا شعارهایی در زمان انقلاب می‌شنیدند که انتظاراتی به وجود می‌آورد. انقلاب قرار بود به مستضعفین و محرومین رسیدگی کند. در آن مقطع جامعه با چالش‌های عمیقی رو‌به‌رو بود. جمعیت کشور به ۳۵ میلیون نفر می‌رسید که بیش از ۷۵% در روستاها زندگی می‌کردند. ۶۰هزار روستا و آبادی داشتیم. ساختارهای اجرایی کشور بیشتر در شهرها بودند و نه روستاها. ۹۵% جمعیت روستایی از نعمت آب، برق و خدمات زیربنایی محروم بودند.

محرومین انتظار جدی برای رسیدگی و حمایت داشتند. نوعی مطالبه‌ی عمومی بود. حتی قبل از آن، هنگام وقوع انقلاب شاه و ملت تصمیم به تقسیم اراضی ملاکین گرفتند. عمده‌ی آنها خرده ملاک بودند و در کشورمان ملاک بزرگ و عظیمی نداشتیم، به جز چند نفر محدود. افراد دارای املاک کوچک، چگونگی تأمین نهاده‌ها و امکانات لازم برای کشاورزان و کوچ‌نشینان را بلد بودند. یک قرارداد می‌بستند و مردم برای آنها تولید می‌کردند اما وقتی مالکیت را از ملاکین گرفتند و به زارعین و خوش‌نشینان دادند، اینها نه پشتوانه داشتند، نه سرمایه و نه توان تأمین نهاده‌ها. خودشان نمی‌توانستند با دلال‌ها و واسطه‌های شهری به درستی تعامل نمایند و امکانات بگیرند. مدت کوتاهی بعد از این که اراضی به ایشان واگذار شد، یکی پس از دیگری زمین‌هایشان را رها کردند و رو به حاشیه‌نشینی شهرها آوردند. در آستانه‌ی پیروزی انقلاب اسلامی، همه شهرهای بزرگ کشورمان با حلبی آبادها مواجه شدند. شاید سن شما اقتضا نکند که حلبی آبادها را به یاد بیاورید ولی در حاشیه شهرها به فراوانی دیده می‌شد.

روستاها تخلیه گشت و یک کشور تولیدی به سمت وارد کنندگی رفت. محرومینی که انتظار داشتند به آنها رسیدگی شود نوعی مطالبه‌ی عمومی را برای بهبود وضع زندگی خود مطرح می‌کردند. امام (ره) هم می‌فرمودند: «کشاورزان، روستاییان و عشایر مرتب به من مراجعه می‌کنند ولی از دستم کاری برای ایشان بر نمی‌آید». طرحی را تهیه و از طریق شهید بهشتی تقدیم حضرت امام کردیم. ایشان فرمودند: «باید این خرابه را با همت جوانان درست کنیم. کشاورزان، روستاییان و عشایر می‌آیند و ما پاسخی برایشان نداریم. بروید آقای بهشتی، مقدمات را فراهم کنید. من فرمان تشکیل جهاد را می‌دهم».

البته پیش از آن هم مقدماتی در کار بود که توضیح ندادم. یک هفته بعد از پیروزی انقلاب خدمت امام رسیدیم. در ۲۲ بهمن ۵۷ انقلاب پیروز شد و ما ۲۸ بهمن به عنوان هسته‌ی مرکزی دانشجویان خدمتشان رفتیم. گزارشی از مبارزه‌ها و کارهای خویش ارائه دادیم و گفتیم: «اکنون در خدمت شما هستیم». ایشان فرمودند: «بروید به دولت کمک کنید». با مرحوم بازرگان به صحبت نشستیم و به این نتیجه رسیدیم که دانشگاه‌ها را تعطیل کنیم تا هر دانشگاه در یک استان در خدمت کارهای سیاسی-فرهنگی-امنیتی قرار گیرد. همانجا من به عنوان نماینده دانشجویان انتخاب شدم و از نخست وزیر حکم گرفتم. به عنوان نماینده‌ی نخست وزیر در ارتش مستقر گشتم و به دنبال سازماندهی دانشجویان رفتم. این مقدمه‌ای بود برای ایده‌ی تشکیل جهاد.

در آن هنگام به مناطق روستایی مختلف می‌رفتیم و می‌دیدیم همه جا خرابه است و با کار سیاسی-فرهنگی به تنهایی نمی‌شود کشور را اداره و با ضد انقلاب مقابله کرد. به فکر تشکیل جهاد افتادیم. طرح را خدمت حضرت امام دادیم و ایشان فرمان تشکیل جهاد را دادند. جلساتی با دانشگاه‌ها، انجمن‌های اسلامی تهران و سراسر کشور تشکیل دادیم و برای هر استان یک نماینده تعیین کردیم. آنها را یک ماه قبل از فرمان امام فرستادیم تا جهاد تشکیل دهند. یعنی می‌خواستیم شوراها را انتخاب و تشکیلات آنها را برقرار کنند. خود من هم برای تشکیل جهاد در خوزستان رفتم. بدین ترتیب هسته‌ی اولیه‌ی جهاد، بنیانگذاری شد. یک ماه بعد از آن از طریق آقای ناطق نوری به حضرت امام گزارش دادیم که ساختار جهاد در همه جا شکل گرفته و شما فرمان تأسیس جهاد را صادر کنید.

در ۲۷ خرداد ۱۳۵۸ امام فرمان تأسیس جهاد را دادند و از فردای همان روز کار جهاد در سراسر کشور آغاز شد. قطعاً طی مدت کوتاهی که اینجا گرد هم هستیم امکان بیان سابقه و تلاش‌های جهاد و دست‌اندرکاران وجود ندارد ولی اشاره‌ای گذرا به جنبه‌های مدیریت جهادی می‌کنم. من یک جوان ۲۳ساله بودم. ابتدا نماینده‌ی نخست وزیر برای ساماندهی دانشجویان شدم. سپس عضو هیئت مؤسس جهاد گشتم. خودم برای تشکیل جهاد به خوزستان و استان‌های مختلف رفتم. وقتی پسر ۲۳ساله به استانی از این کشور می‌رود چگونه می‌تواند ساختاری ایجاد کند که چهره‌ی کشور را تغییر دهد؟

به محض این که به خوزستان رفتم دانشگاه را فرا خواندم. با گروه‌های سیاسی صحبت و با همکاری آنها، شورای جهاد را انتخاب کردم. سپس به دانشگاه‌ها گفتم: «هر کار جهادی باید متکی به دانش باشد. شما فرم‌هایی بسازید تا اطلاعاتی از سراسر استان به دست آوریم». دانشگاه جندی شاپور آن روز که بعداً اسمش «شهید چمران» شد به همکاری برخاست. استادان و دانشجویان با اتوبوس‌ها و مینی‌بوس‌هایشان راه افتادند و اولین آمارگیری رسمی کشور را در تابستان ۱۳۵۸ به انجام رساندند. کل اطلاعات استان را در آوردند.

سپس با بازاری‌ها جلسه گذاشتم. گفتم: «می‌خواهیم جهاد تشکیل دهیم و پول نداریم». استاندار آنجا «دریادار مدنی» بود که با تشکیل جهاد مخالفت می‌کرد. سهم استان را که معادل یک روز درآمد نفت می‌شد برایش فرستاده بودند ولی او بودجه‌ای به ما نمی‌داد. اما آیا بدون پول و امکانات نمی‌توان کار کرد؟ فوراً بازاری‌ها را صدا زدیم و گفتیم: «می‌خواهیم جهاد تشکیل دهیم ولی پول نداریم. استاندار، پول‌هایمان را ضبط کرده». طی ۱ روز ۷۰۰ هزار تومان با ارزش سال ۵۸ جمع شد. با همین مقدار شروع به کار جهادی نمودیم.

همان شب که امام حکم دادند فردا همه‌ی ملت به مساجد ریختند. من هم مقر خود را در یک مدرسه به نام «بوعلی» گذاشته بودم که در «فلکه‌ی سه گوش» در نزدیکی پل اهواز قرار داشت. میز و صندلی‌های کلاس‌ها به هم چسبیده بود. به سختی یک میز را از داخل کلاس آوردم و تبدیل به میز کار خودم شد. شب‌ها روی همان میز می‌خوابیدم. نه لحاف داشتم و نه تشک. وقتی ملت ریختند و گفتند «می‌خواهیم کار جهادی بکنیم» از آنها خواستم هر کدام به مسجد محله‌ی خودشان مراجعه نمایند. عرض کردم: «امشب نمایندگان را به هر محله می‌فرستم تا در مساجد بگویند چه کارهایی باید انجام دهید». ابتدا با سازمان بهداشت، آموزش و پرورش و دیگران صحبت کردیم. طرح تیپ مدرسه، طرح تیپ برق‌رسانی، تیپ آبرسانی و… را تهیه نمودیم. در هر محل، طرح را به نام اصطلاحات محلی خوزستانی نامگذاری نمودیم؛ مثلاً حصیرآباد، لشکرآباد و غیره. از طریق روحانی‌هایی که به مساجد فرستادیم مثلاً به بچه‌های حصیرآباد گفتیم: «در خَسرَچ که در غرب کرخه قرار دارد هیچ امکاناتی موجود نیست. ایجاد مسجد و مدرسه‌ی آنجا را بر عهده‌ی شما می‌گذاریم. این هم نقشه! این هم مهندس ناظر! خودتان پول جمع کنید و برایشان مسجد و مدرسه بسازید». فردای همان روز آنها در محل راه می‌افتادند و از مردم پول می‌گرفتند. بنّاهای محل را جمع کردند. از آجرپزی‌ها آجر گرفتند. از شن‌شویی‌ها شن دریافت نمودند. از سیمان بهبهان سیمان آوردند. خودشان کامیون را از مردم گرفتند و طی یک هفته امکانات را فراهم ساختند. مسجد حصیرآباد، مسجد لشکرآباد و مسجد هر محله راه افتاد و به یکی از روستاهایی که تعیین کرده بودیم رفت. مهندس با طرح تیپ شروع به مدرسه‌سازی می‌نمود.

از کلماتی که می‌گویم خوب است روش برخورد با مردم برای انجام فعالیت جهادی را دریابید. همان روزهایی که بنا به حکم امام مأمور تشکیل جهاد شدم، ضمن تشکیل شوراها و اخذ اطلاعات و طرح‌های تیپ و علاوه بر فرستادن دانشگاه‌ها برای جمع‌آوری اطلاعات، کارهای دیگری نیز به انجام رساندم. شنیدم فردی به نام «دکتر علی» از لبنان به سوسنگرد آمده و دارد کارهای جهادی انجام می‌دهد. به اتفاق شوراهای خود بلند شدیم به آنجا رفتیم و کار وی را تحلیل کردیم. دانش روز جهانی را از آن گروه خارجی گرفتیم. داشتند آبرسانی و برق‌رسانی می‌کردند. اطلاعات جامعه و روستاها را دریافت و تحلیل نمودیم. طرح‌های تیپ که در دستگاه‌ها از قبل تهیه شده بود و کسی آنها را اجرا نمی‌کرد دریافت کردیم. مهندسین ۱۵۰ دانشگاه را در جهاد به کار گرفتیم. ساختار خاصی هم متشکل از کمیته‌ها و شوراهای مختلف ساختیم: کمیته عمران، کمیته کشاورزی، کمیته فرهنگی، کمیته بهداشت و… به هر کدامشان مأموریت‌هایی دادیم. بدین ترتیب ساختار به وجود آوردیم و تولید دانش نمودیم. به سراغ مردم رفتیم و آنها را سازماندهی کردیم.

برای جوانان و اقشار مختلف مردم فرهنگ‌سازی انجام دادیم. گفتیم: «اگر قرار باشد کاری انجام دهیم متکی به امکانات دولت نخواهد بود. چنانچه دولت هم کمکی بکند می‌پذیریم ولی منتظر آنها نمی‌مانیم. با همت مردم و منابع آنها، و در راستای دانش و اطلاعات مردمی کار می‌کنیم».

یک روز مسئول کمیته عمران آمد و گفت: «جاده‌ای را در امتداد رودخانه کارون به سمت شمال شناسایی کرده‌ایم و می‌خواهیم بسازیم. خدا رحمتش کند. آقای «عباباف» استاد دانشگاه بود. به او گفتم: «اگر قرار بود پول، ماشین‌آلات و مهندس را خودم برای شما فراهم کنم اصلاً جهاد تشکیل نمی‌دادم. یک مباشر استخدام می‌کردم و اینها را در اختیارش می‌گذاشتم تا راه بسازد. من فقط به شما مأموریت و اختیار می‌دهم و حمایت می‌کنم که پول، ماشین‌آلات، مهندس، دوربین، نقشه کش و سایر امکانات را بیاورید تا جاده بسازید. هنر شما این است که امکانات موجود جامعه را جمع و صرف کارهای جهادی کنید».

جهاد در توسعه‌ی پایدار ملی کشور و توسعه‌ی پایدار روستایی نقش داشت. تنها ذره‌ای از این نقش را گفتم اما اصول و مبانی خاصی از آن استخراج می‌شود. کسانی که هسته‌ی اولیه جهاد را تشکیل دادند انسان‌های متدین و جوان‌هایی مثل شما بودند که به راهشان باور و اعتقاد داشتند. به شعار « قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنى و فرادى» ایمان داشتند. بکارگیری و سازماندهی همه مردم را می‌پذیرفتند و امکانات جامعه را قابل و به دردخور می‌دانستند. آن را کافی برای انجام سازندگی بر می‌شمردند. تولید دانش نمودند. مراکز علمی و دانشگاهی به کمک آمدند. ساختارهای لازم را درست کردند و سپس به روستاها رفتند. در روستاها می‌گفتند: «ما فرزندان امام هستیم. ما را امام فرستاده». روستاییان هم می‌دیدند یک جوان مهندس یا دکتر خانه‌ی خود را در اهواز یا تهران رها کرده و به خسرک آمده! خسرک در وسط رمل بود. مردم مشاهده می‌کردند این مهندس یا دکتر، بیل برداشته و دارد به کمک بقیه زمین را می‌کند تا برایشان مسجد، مدرسه، درمانگاه، لوله‌کشی آب و سیستم برق‌رسانی بسازد، روزهای اول ناباورانه نگاه می‌کردند ولی به تدریج آنها هم کنار مهندسین قرار گرفتند و «همه با هم» را معنی کردند. مدرسه‌ای که بایست فرضاً ۲ سال طول می‌کشید که ساخته شود طی ۲ یا ۳ ماه به اتمام می‌رسید. آنگاه هر کسی می‌دانست که خودش باید تأمین تدارکات کند و نیروی انسانی را سازمان دهد. هر کس کار را بلد نبود در همان محل یادش می‌دادند. یاد می‌گرفت ملات و گچ درست کند، کمچه به دست گیرد، آجر را بالا فرستد، خاک و ماسه را آماده نماید و غیره. هر کسی صبح غذای خود را از اهواز همراهش می‌آورد و ظهر که می‌شد، شال‌هایشان را پهن و به عنوان سفره استفاده می‌کردند. بعدها به جای شال، چفیه رایج گشت. داخلش یک تکه نان، کمی نمک و قدری پیاز بود. گاهی یک تکه گوجه یا خیار هم پیدا می‌شد چون در آن منطقه گوجه و خیار زیاد داشتند. ما هم که در ستاد بودیم همان غذا را می‌خوردیم. مثلاً صبح نان و پنیر و گوجه؛ ظهر نان و پنیر و هندوانه؛ و شب نان و پنیر و انگور! انواع و اقسام خورشت‌ها را با نان و پنیر درست می‌کردیم.

بعدها وارد جنگ شدیم. خدا شهید طرحچی را رحمت کند که اولین فرمانده پشتیبانی جنگی جهاد بود. یادم هست رو به مسئول آشپزخانه کرد و گفت: «اگر صدام مرا نکشد، این شخص حتماً می‌کُشد! چون در طول عمرم دارم فقط نان و پنیر با گوجه و هندوانه می‌خورم». گاهی یک تخم مرغ آب پز هم پیدا می‌شد یا سیب زمینی را به عنوان تنوع داخل آب می‌انداختیم.

نمی‌گویم امروز هم اگر بخواهیم جهادی عمل کنیم باید کم بخوریم و غذای ناجور به جهادگران بدهیم. قرار نیست به آنها سخت بگیریم و بگوییم :« چون حضرت علی (ع) نان خشک می‌خورد پس شما نیز به همین مقدار بسنده کنید». در آن زمان مسئولین به ما بی‌توجه بودند. بعدها ارتباط برقرار شد و توانستند از آشپزخانه‌ی استانداری ناهار بیاورند. کم‌کم دیگ و دیگچه تهیه نمودند و خودشان غذاهای سردستی پختند؛ ولی هدف اصلی سازندگی بود. همه می‌خواستند حداکثر استفاده را از زمان بکنند. در نتیجه به غذا اهمیت نمی‌دادند.

اهواز خیلی گرم است. یک اورکت داشتم که تویی (لایه داخلی) داشت. زمستان‌ها تویی را درونش می‌گذاشتم و تابستان‌ها در می‌آوردم. امکانات سرمایشی شامل یک پنکه‌ی سقفی خراب بود. نه بخاری و نه کولر در اختیارم گذاشتند. اصلاً نمی‌فهمیدم کی تابستان می‌آید و کی زمستان! متوجه نمی‌شدم کی صبح می‌گردد و کی ظهر و شب! زمان برای ما بی‌معنی شده بود. ناگهان تصمیم می‌گرفتم به خرمشهر بروم و به کمک شهید جهان آرا، تشکیل جهاد دهم. وقتی راه افتادم که بروم، ساعت ۲ ظهر بود. در اهواز کسی که عقلش کار کند ساعت ۲ ظهر نباید از اتاقش بیرون برود. آن موقع اگر روی آسفالت قدم بزنی پاهایت در آسفالت فرو می‌رود. پشت ماشین نشستم و دستم را که به فرمان گذاشتم، مثل این که ماهی­تابه داغ را گرفته باشم، جلز و ولز کرد. فوراً بیرون پریدم، یک شال را آب زدم و روی دستم گذاشتم. در جاده راه افتادم. جاده‌ی اهواز خرمشهر به قدری گرم بود که ناگهان پشت ماشین خواب رفتم. یک لحظه بیدار شدم و دیدم دارم زیر تریلی می‌روم. این کارها به خاطر نادانی و بی‌عقلی ما نبود. کار به قدری جاذبه داشت و به قدری شوق و اشتیاق به وجود آمده بود که می‌خواستیم کوچکترین زمان را هم از دست ندهیم. از دشواری‌ها اصلاً نمی‌ترسیدیم.

آقای حسنی (کارشناس مجری): لطفاً درباره بخش «پشتیبانی جنگ» در جهاد صحبت کنید. نحوه شکل‌گیری آن چه بود؟ آیا شما نیز جزء هیئت مؤسس به حساب می‌آمدید؟

مهندس امان‌پور: وقتی برای تأسیس جهاد به اهواز رفتم یکی از اولین کارهایم تشکیل جهاد ارتش بود. به لشکر ۹۲ رفتم و گفتم: «شما انواع و اقسام ابزارها را در اینجا دارید. روستاها نیازمند چنین لوازمی هستند. جهاد ارتش را تشکیل دهید».

آقای حسنی (کارشناس مجری): این مربوط به چه مقطعی از جنگ بود؟

مهندس امان‌پور: این مربوط به قبل از جنگ است. در تابستان ۵۸ جهاد تشکیل شد و همان موقع جهاد ارتش را هم به وجود آوردیم. افسران و درجه‌داران را بسیج کردیم. آنجا با ادوات نظامی آشنا شدم. نمی‌دانستم فردا فرمانده مهندسی جنگ در کشور خواهم شد. نماینده‌ی نخست وزیر در ارتش بودم و به همین دلیل حرفم را پذیرفتند و جهاد ارتش را شکل دادند. با همت جهاد ارتش توانستیم بعضی مرزها و پادگان‌ها را ببینیم. شخصاً تحلیل‌هایی انجام دادم. با آقای دکتر شمخانی که خدا نگهشان دارد و مرحوم شهید حسین علم الهدی و شهید جهان آرا و دیگران ارتباط نزدیک داشتیم و اطلاعات روز تحولات امنیتی و سیاسی را می‌گرفتیم. مطلع شدم که تحرکات موجود، فراتر از فعالیت‌های معمولی ضد انقلابی می‌باشد. لذا در همان تابستان ۵۸ وقتی شهید چمران به اهواز آمدند که رابطه‌ی ما با «مدنی» را اصلاح کنند طرحی تهیه و خدمتشان ارائه کردم. گفتم: «تحرکاتی که من در منطقه می‌بینم نشانگر آغاز جنگ است. در کمتر از یک سال، عراقی‌ها به ایران حمله خواهند نمود. ما به عنوان جهاد آماده هستیم که اگر مهندسی ارتش را در اختیارمان بگذارید، سراسر مرزهایمان را از «حاج عمران» تا «فاو» کانال می‌کنیم، خاکریز می‌زنیم، سیم خاردار می‌کشیم و مین‌گذاری می‌نماییم. » طرح را تقدیمشان نمودم.

شهید چمران رفاقت نزدیکی با دولت داشت و مطلب را منتقل کرد ولی دولت در شرایطی بود که توجهی به حرف ما نشان نداد. در شهریور ۱۳۵۹ یعنی دقیقاً یک سال بعد از ارائه‌ی آن گزارش، عراقی‌ها حمله نمودند و سرزمین ما را گرفتند.

من اولین فرمانده و اولین مدیر نظام جمهوری اسلامی بودم که به مرز رفتم. در «ایذه» مشغول فعالیت بودم. به محض این که جنگ شروع شد خود را به مرز رساندم. قبلاً تجربه‌ای در مورد مقابله با سیل داشتیم. استاندار، آقای مهندس غرضی و آقای دکتر شمخانی که فرمانده سپاه بود همراه با من، ستاد مرکزی امداد سیل زدگان را تشکیل دادیم. در اتاق لشکر ۹۲ این ستاد را راه انداختیم. آنها مرا به نام «تقی» می‌خواندند. تا جنگ شد با من تماس گرفتند که «تقی! کجا هستی؟ بلند شو به لشکر ۹۲ اتاق جنگ بیا». تصمیم گرفتم قبل از این که به اتاق جنگ برسم سری به جبهه بزنم و اطلاعات بگیرم. با دانش امروز، هیچ کس بدون اطلاع راه نمی‌افتد و خود را به خط مقدم برساند در حالی که نمی‌داند دشمن کیست و کجاست؟!

پا روی گاز گذاشتم و خود را به تنگه‌ی چذابه پاسگاه «سابله» رساندم. همه‌ی کسانی که بعداً به جنگ رفتند می‌دانند که اینجا آخرین نقطه‌ی مرز ما با عراق است. دیدم نیروها در پشت پاسگاه موضع گرفته‌اند. خود پاسگاه را عراقی‌ها با توپ منفجر کرده‌اند. اینها قدرت جنگ نداشتند. گفتم: «چرا نمی‌جنگید؟» گفتند: «مهمات نداریم». من که عضو اتاق جنگ بودم فوراً با بی‌سیم آنها درخواست مهمات نمودم. در همان حال که آنجا بودم مهمات را از پادگان حمیدیه رساندند و پیاده نمودیم. گفتم: «حالا شلیک کنید». گفتند: «اینطور نمی‌شود! باید یک نفر دستور بدهد». گفتم: «من الآن دستور را از اتاق جنگ می‌گیرم». این درست در روز اول حمله در لب ایستگاه اتفاق افتاد. در فاصله‌ای که از آنجا خودم را به اتاق جنگ رساندم، آن پاسگاه سقوط کرد و عراقی‌ها از تنگه چذابه رد شدند. بستان را فتح کردند و به سوسنگرد رسیدند. اکثر آن دوستان شهید یا اسیر گشتند. روز اول که دفاع مقدس علیه متجاوزین شکل گرفت، من به عنوان نماینده‌ی جهاد به اتاق جنگ رفتم و با آقای بنی صدر دعوایم شد. ایشان گفت: «جنگ را باید آدم‌های آموزش دیده انجام دهند. جنگ را بر عهده‌ی ارتشی‌ها بگذارید. نمی‌فهمم سپاه به چه دلیل وارد عمل شده؟! بسیج در این میان چه کاره است؟ اگر این دو تا را هم قبول کنم، جهاد دیگر چه صیغه‌ای است؟». گفتم: «طی کمتر از یک ماه می‌بینی جهاد چه صیغه‌ای است». همان درگیری لفظی باعث شد به سرعت جهادهای سراسر کشور را به مناطق عملیاتی فراخوان نماییم. هر یک از آنها مأمور عملیات در یک نقطه شد. جهاد با امکانات خود از سراسر کشور عازم جبهه‌ها گشت. ساماندهی صورت گرفت. هنوز نمی‌دانستیم چه وظایفی باید انجام داد. دانش اولیه‌ی ما به قدری کم بود که وقتی عراقی‌ها به کارخانه‌ی نورد در ۱۰ کیلومتری اهواز نزدیک شدند، امام جمعه، استاندار و سایر مقامات بلند شدند تا ببینند عراقی‌ها به کجا رسیده‌اند. اگر عراقی‌ها تیربار تانک خود را روشن می‌نمودند همان روز می‌توانستند کل مسئولین را روی زمین بریزند. اینها متوجه نبودند که باید پشت خاکریز یا تپه‌ای پناه بگیرند. هنوز معنی خاکریز و سنگر و روش ساخت آنها را نمی‌دانستیم. جهادی‌ها مهندس و متخصص بودند و امکانات مهندسی داشتند. به سرعت اصول مهندسی جنگ را تعریف کردند. طی کمتر از یک ماه، رزمندگان اعم از سپاهی، بسیجی و ارتشی به دنبال جهاد می‌گشتند تا از او امکانات، تانکر، بلدوزر، گریدر و… بگیرند. جهاد این امکانات را فراهم ساخت. بعد به تدریج دانش و قابلیت‌های خود را ارتقا دادیم.

حضور در جبهه را یاد گرفتیم. مهندسی جنگ را شکل دادیم. کم‌کم گردان‌های رزمی به وجود آوردیم. تا جایی رفتیم که نبرد و پیروزی بدون حضور جهادی‌ها دیگر مفهوم نداشت. فرضاً عملیات طریق القدس برای آزادسازی بستان، هویزه و مناطق اطراف سوسنگرد بود. عراقی‌ها تا نزدیکی حمیدیه رسیدند. اسرائیلی‌ها به آنها آموزش می‌دادند که خاکریزهای مثلثی بزنند و داخلش تیربارهای پیشرفته بگذارند. هر نیرویی از رو‌به‌رو به سمتشان می‌رفت نقش زمین می‌کردند.

اگر می‌خواستیم از حمیدیه، هویزه، هور یا هر طرف دیگری حمله کنیم قطعاً همه نابود می‌گشتیم. این فکر مطرح شد که عراقی‌ها از یک طرف به تپه‌های رملی و از سویی به هور تکیه دارند. ما باید روی رمل جاده بزنیم و به عمق دشمن نفوذ کنیم.

همه‌ی شما دکتر و مهندس هستید و می‌دانید که جاده‌سازی روی رمل خیلی دشوار است؛ آن هم با امکانات سال ۶۰! به راحتی قبول کردیم و پرسیدیم: «چقدر جاده می‌خواهید؟». گفتند: «حدود ۲۰ کیلومتر». «با چه کیفیتی؟». «شما را به خدا کاری کنید که نیروهای پیاده‌ی ما بتوانند رد شوند». طراحی انجام دادیم و یک معدن خاک رس پیدا نمودیم. کمپرسی‌ها را عقب عقب آوردیم و در اولین نقطه خاک ریختیم و کمپرسی از روی آن عبور نمود. به تدریج روی رمل را با خاک رس پر کردیم. وقتی کمی جاده جلو رفت فرماندهان سپاه و ارتش آمدند و دیدند جاده‌ی خوبی شده! گفتند: «آیا امکان دارد کمی عریض‌تر کنید تا تویوتا هم رد شود؟». گفتیم: «بسیار خوب». خاک بیشتر ریختیم و جا برای تویوتا هم گذاشتیم. یک هفته بعد گفتند: «تو را به خدا کاری کنید که تانک هم رد شود». قدری بیشتر کار نمودیم تا قابل استفاده برای تانک باشد. جاده به حدود ۱۴ کیلومتر رسید. ۵-۶ کیلومتر آخر به مرکز فرماندهی، مهندسی و توپخانه‌ی دشمن خیلی نزدیک بود؛ لیکن خداوند در آنجا بوته‌هایی رویانده بود که باعث می‌شد ابزارها و نیروهای پیاده بتوانند از روی آنها عبور نمایند و بدون نیاز به جاده مسیر را بپیمایند.

ساخت ۱۴ کیلومتر جاده روی رمل طی ۲۰ روز کار سختی بود. هر لحظه باد و شن می‌آمد و روی جاده را می‌پوشاند. با کیسه، گونی و نی جاده را علامت می‌گذاشتیم تا شن نتواند آن را بپوشاند. تمام هواپیماهای عراق برای بمباران اهواز از روی این منطقه عمومی عبور می‌کرد و گشتی‌ها و هلیکوپترهایشان هم می‌آمدند ولی جاده را نمی‌دیدند. این را به امدادهای غیبی منتصب نمی‌کنم ولی آیا واقعاً غیر از کمک خداوند می‌تواند باعث شود این همه نفرات پیاده، سواره و پرنده بیایند ولی هیچ کدام متوجه این نقطه نشوند؟ حداقل طی ۲۰ روزی که آن ۱۴ کیلومتر ساخته می‌شد نقطه‌ی مذکور را کشف نکردند. در شب عملیات، رزمندگان ما پیاده عبور نمودند و جهادی‌ها همراهشان رفتند. لودر، بلدوزر، تانک، نفربر و همه‌ی تجهیزات به سلامت رسید. بدین ترتیب به مرکز فرماندهی و توپخانه‌ی دشمن رسیدیم. به سرعت آنها را تا تنگه‌ی چذابه عقب فرستادیم. ضمناً برای اولین بار، غنایمی از جنس Scraper به دست آوردیم. تا آن موقع چنین چیزی به گوشمان نخورده بود. پیشرفته‌ترین دستگاه‌های مهندسی به شمار می‌رفتند.

عراقی‌ها تا تنگه چزابه یعنی لب مرز عقب رفتند. آن تنگه فقط ۲-۳ کیلومتر عرض داشت و یک نقطه‌ی بحرانی به حساب می‌آمد. برای اولین بار خاکریز دوجداره را ابداع کردیم. یعنی دو ردیف خاکریز ساختم. رزمندگان اسلام، سنگرهای خود را بین دو خاکریز گذاشتند. حجم آتش به قدری زیاد بود که هر جنبنده‌ای را نابود می‌کرد. گاهی زمین زیر خاکستر، سفید می‌شد. خدا می‌داند چطور رزمندگان توانستند دوام بیاورند. وقتی گلوله روی سنگر می‌خورد، همه‌ی کسانی که داخل سنگر هستند به رحمت ایزدی می‌پیوندند. اگر شانس می‌آوردند و گلوله بغل دستشان داخل شن فرو می‌افتاد آسیبی نمی‌دیدند.

آقای حسنی (کارشناس مجری): در پشتیبانی و مهندسی جنگ، ظرفیت قابل توجهی ایجاد شد. کارهای زیادی انجام دادند. پروژه‌ها و عملیات‌هایی به سرعت و زیر آتش دشمن صورت گرفت که با دانش الآن اگر بخواهیم داخل شهرها به انجام برسانیم مدت زیادی طول می‌کشد.

به نظر می‌رسد بعد از جنگ، از ظرفیت‌های پشتیبانی و مهندسی جنگ استفاده نشد. فقط در زمان زلزله‌ی رودبار بچه‌های پشتیبانی جنگ وارد عمل گشتند. این مسئله را چطور تحلیل می‌کنید؟

مهندس امانپور: در حال حاضر از کدام امکانات استفاده می‌کنیم که از این یکی نمی‌کنیم؟! ما خدای عدم استفاده از داشته‌هایمان هستیم. تمدن غنی ۳هزار ساله داریم و تمدن اسلامی ۱۳۹۳ ساله و فرهنگ غنی و جوانان دانشمند و باسواد که همه پا به رکاب هستند. این سرزمین دارای بزرگترین ذخایر نفت و گاز جهان است. منابع طبیعی گسترده و مردم سلحشور در اینجا می‌باشند. در ایران هرگز نه برهنگی رایج بوده و نه بت پرستیده شده! با این همه داشته‌ها چکار می‌کنیم؟ هیچ!

شاید مدیریت جهادی را بتوان بالاترین دستاورد جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی دانست. تجربیات موفقی از این نوع مدیریت در زمان دفاع مقدس، سازندگی کشور و تولید و اشتغال داشتیم. امروز چکار باید کنیم؟

معتقدم ساختار اولیه و الگویی که از ابتدا برای جمهوری اسلامی طراحی شد در طی ۳۶ سال توسعه نداده‌ایم. جزئیاتش را مدون ننمودیم. با پشتوانه‌ی دانشی، الگوی توسعه‌ی متکی به مدیریت جهادی به وجود نیاوردیم. وقتی این کار را انجام ندهیم، برای اداره‌ی جامعه دانش تولید نکنیم و همه‌ی کارها را با آزمون و خطا به انجام برسانیم، بعد از ۳۶ سال همچنان می‌پنداریم حاکمیت باید به شکل تصدی‌گرایانه توسعه یابد. یک متصدی نمی‌تواند همه چیز را ببیند. من که به عنوان متصدی، نیروگاه می‌سازم اگر نیروگاهم دود بکند جلوی دودش را نمی‌گیرم. اگر انرژی بیش از حد مصرف نماید دغدغه‌ی اصلاح ندارم. چنانچه گران تمام شود در پی بهبود نمی‌روم چون خودم نمی‌توانم علیه خویش قیام کنم. وقتی جاده‌ای می‌سازم و باکیفیت نیست خودم را مورد توبیخ قرار نمی‌دهم. مدیریت جهادی می‌آموزد: همانگونه که جهادگران برای کار خود، دانش تولید کردند باید برای اداره‌ی جامعه دانش تولید کنید. اعمال حاکمیت، تولی‌گری، حکومت و حکمرانی خوب بدون دانش کارفرمایی میسر نیست. باید با این دانش، الگوی توسعه طراحی نماییم. امروز دیگر مثل اوایل جهاد نیست که هر جا گندم می‌کاشتند ما با دست درو می‌نمودیم و هر جا حمام پیدا نمی‌شد خودمان برایشان می‌ساختیم. الآن می‌توان ساختارهایی شکل داد که خود مردم حمام درست کنند و کارها را سامان دهند. اصلاً که گفته گندم را باید روی زمین تولید کرد؟ چرا این تولید را در یک دستگاه پیشرفته انجام ندهیم؟ چرا محصولمان را کارخانه‌ای ننماییم؟

امروز باید الگوهایی برای توسعه‌ی پایدار جامعه طراحی کنیم. این حرف را به عنوان یک مدیر جهادی می‌زنم که شغلم طراحی مدل‌های توسعه بوده! به عنوان یک جوان آرمان خواه ۲۳ ساله به جهاد رفتم و الآن که از نظر ظاهری یک پیرمرد زهوار در رفته هستم، روحم همچنان مثل گذشته مانده! پول بدهند یا ندهند؛ مسئولیت بدهند یا ندهند از من بخواهند یا نخواهند، سعی می‌کنم نیاز جامعه را برطرف نمایم. امروز جامعه به دانش کارفرمایی نیازمند است پس دانش تولید می‌کنم. جامعه مدل توسعه می‌خواهد و به دنبالش می‌روم. کسانی که به کار می‌گیرم همین جوان‌ها هستند. هیچ کاری را با دست خود به انجام نمی‌رسانم. امور را به جوان‌ها می‌سپارم. فرضاً کانون مخترعین را راه‌اندازی کرده‌ایم که ۱۰هزار مخترع عضو آن شده‌اند و قرار است به ۱۰۰ هزار نفر برسند. جوان‌های دانشگاهی به سراغم می‌آیند و به هر کس مسئولیتی واگذار می‌کنم.

مدل توسعه‌ی پایدار کشاورزی برای کشور طراحی شده و از طریق آن می‌توان برای ۳۰۰ میلیون نفر آب و غذا تأمین نمود. مدل توسعه‌ی پایدار صنعتی را طراحی کرده‌ایم تا نفت، گاز و پتروشیمی موتور توسعه‌ی پایدار باشد. اقتصاد وابسته به نفت را به اقتصاد نیرو گرفته از نفت تبدیل می‌کنیم. موتور توسعه‌ی پایدار شهری برای همین شهر تهران طراحی گشته و از طریق آن می‌توان ۱۰۰۰ میلیارد دلار با کمک مردم سرمایه‌گذاری نمود. نارسایی‌های موجود جامعه اعم از فقر، بیکاری و ناکارآمدی در اداره کشور همگی معلول فقدان دانش حاکمیت و نبود مدل‌های توسعه‌ای پایدار هستند. اگر دائم سرمان را پایین بیندازیم و هر کاری را با آزمون و خطا انجام دهیم، میلیون‌ها کار خوب به اتمام می‌رسد ولی نتیجه‌ای نمی‌دهد. از کجا معلوم این اقدام‌های خوب، یکدیگر را خنثی نکنند؟ شاید برآیند آنها صفر یا منفی شود. هم‌افزایی زمانی اتفاق می‌افتد که هر جزئی نقش خود را برای بهبود کل ایفا نماید. بدین ترتیب، هم شغل ایجاد می‌شود، هم خودکفایی و هم اقتصاد مقاومتی.

مقام معظم رهبری چند سال است که می‌فرمایند «کارهای خود را به صورت دانش محور انجام دهید و سازمان‌ها را به شکل دانش‌بنیان اداره کنید». این یعنی تولید دانش برای اداره‌ی کشور. امروز فرموده‌اند: «فرهنگ و اقتصاد باید متکی به عزم ملی و مدیریت جهادی باشد و اقتصاد مقاومتی شکل بگیرد». ایشان از پا نمی‌نشینند. انسان احساس می‌کند او نیز خود را همان جوان جهادی ۴۰ سال پیش تلقی می‌کند و دائم فکر و ایده‌ی جدید می‌آورد اما شنونده هم باید عاقل باشد. ما رسالت داریم که آرمان‌خواهی کنیم. اگر کسی هم از ما نخواهد خودمان راه بیفتیم. پیام جهاد این است: « أن تقوموا لله مثنى و فرادى ». ما سامان دهیم و حرکت ایجاد کنیم. همه چیز در متن جامعه وجود دارد: منابع، نیروی انسانی، دانش و متخصص. اما کسی که اینها را به کار بگیرد نیست.

رهبری از ما می‌خواهد که نخبگانمان داشته‌های خود را به کار گیرند. هر کس این کار را بکند موفق می‌گردد. الآن وزیر بهداشت ۴ کانتینر سیار ساخته و پزشکان را بسیج نموده که در سراسر کشور در داخل و خارج، کارهای جهادی انجام دهند. بقیه نیز می‌توانند این کارها را بکنند. حتی هر کسی در محله یا مسجد خود قادر است چنین فعالیت‌هایی بکند. به عنوان برادر جهادی شما پیامی می‌دهم. به عنوان جوان ۲۳ساله‌ای که در تأسیس جهاد بوده و امروز نیز با همان روح سخن می‌گوید و همان آرمان‌ها را دنبال می‌کند ولی تجربه و دانش بیشتری به دست آورده پیام می‌دهم: باید خودمان برای ساختن جامعه قیام کنیم. باید از سردمداران بخواهیم که فضای حرکت جهادی و کار جهادی را شکل دهند. با دوستان و همفکران خویش در منزل، محله، مسجد، دانشگاه و محیط کار، همواره بنیانگذار تفکر و حرکت‌های جهادی باشیم و پیام جهادگرانه‌ی خویش را به دیگران برسانیم. از هر فرصتی برای حرکت‌های جهادی بهره ببریم. قطعاً بدین ترتیب جریان ایجاد می‌شود. طوفان به وجود می‌آید و سیل شکل می‌گیرد. بالاخره تغییری را می‌بینیم.

روزهای اول که خدمت امام رسیدیم فرمودند: «اگر می‌خواهید جامعه را بسازید خودتان را بسازید». نمی‌توانیم جامعه را تغییر دهیم قبل از این که تحول در درون خودمان به وجود آید. انسان آرمان خواه باید نفس خود را کنترل کند و تهذیب نفس انجام دهد. باید متکی به دانش، دست به سازندگی جامعه بزند. لازم است برای ایجاد فضای کارآمدی، متکی به مدیریت جهادی گردیم. وقتی قدم برداریم، خدا نیز کمک می‌کند. «و الّذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا…». روز اول که به جهاد رفتیم می‌پنداشتیم تابستان ۵۸ چند کار عمرانی انجام می‌دهیم و بر می‌گردیم سر کلاس دانشگاه. اما وقتی شروع نمودیم چنان جریان قدرتمندی ایجاد شد که قادر نبودیم از آن بیرون آییم. حتی اراده‌ی برگشت باعث احساس تحقیر می‌شد. دوستان و همفکران نمی‌پذیرفتند که یک نیروی انقلابی کنار بکشد و دنبال منافع شخصی برود. جریانی قدرتمند، آرمان خواه، مقبول، مؤثر و موفق اتفاق افتاد و به همین دلیل دیگران حرفمان را گوش می‌دادند.

موقعی که فعالیت خود را در اهواز شروع کردم رادیو ایران برای مصاحبه با من آمد و نپذیرفتم ولی اصرار نمودند. قدری راجع به کارهایی که انجام داده‌ایم برایشان توضیح دادم و سپس حرف‌هایی زدم که الآن یک هزارم آنها را هم جرأت ندارم بگویم: «در این استان تعداد زیادی شرکت‌های خارجی می‌بینم که صاحبانش فرار کرده ولی ماشین‌آلات را باقی گذاشته‌اند. از همینجا به شورای انقلاب اسلامی پیغام می‌دهم که اگر واقعاً انقلابی هستید همین امروز تشکیل جلسه دهید و مصوب کنید کل ماشین‌آلات را در اختیارمان بگذارند تا استان را بسازیم». شاید عده‌ای بگویند «تو چکاره هستی که به شورای انقلاب اسلامی پیام می‌دهی؟!» رادیو سراسری ایران ساعت ۲ ظهر صحبتم را پخش نمود. شورای انقلاب شوکه شد و عصر همان روز جلسه‌ی فوق‌العاده گذاشت. پرسیدند: «تقی امانپور کیست؟ باید او را دستگیر کنیم». شهید بهشتی که تاکنون چند بار از من دفاع جانانه نموده و مرا از مرگ و اعدام حتمی نجات داده در اینجا گفت: «من امان پور را می‌شناسم. او راست می‌گوید. این ماشین‌آلات بلااستفاده مانده‌اند و بعداً خارجی‌ها دنبالشان می‌آیند. ما انقلاب کرده‌ایم و آنها رفته‌اند. فردا دادخواست می‌دهند تا پول وسایل را بگیرند. اگر مورد استفاده قرار ندهیم در هوای شرجی همه‌ی دستگاه‌ها می‌پوسد. این جوان لحن تندی داشته ولی حرف خوبی زده». همان روز تصویب کردند که کل ماشین‌آلات در اختیار جهاد قرار گیرد. شورای سه نفره از استاندار، جهاد و امام جمعه را به وجود آوردند تا تصمیم‌گیری کنند.

از کارگاه مرکزی شرکت فلور آمریکایی، ۲هزار دستگاه ماشین جوش میلر آمریکایی به سراسر جهادهای ایران فرستادیم. کمک بزرگی بود. ۱۵۰ جرثقیل توزیع نمودیم. تا دلتان بخواهد لودر، بلدوزر و سایر وسایل برداشتیم. هدیه‌ای هم برای جنگی که یک سال بعد شروع شد به دستمان آمد: قطعات یدکی موتورهای GM اینها به درد تعمیر نفربرهای ارتش می‌خورد. خدا کمک کرد.

اگر خالصانه اراده نماییم که تغییری در متن جامعه به وجود آوریم و جامعه‌ی خویش را بسازیم؛ چنانچه هم‌افزایی به وجود آوریم و نیازهای واقعی را تشخیص دهیم، برایش دانش و مدل تولید می‌کنیم و جریان قدرتمند سازندگی شکل می‌گیرد که همه از ما حمایت می‌نمایند. ان‌شاء‌الله چنین باشید. همه‌ی شما از من باروحیه‌تر، دانشمندتر، انقلابی‌تر و آرمان خواه‌تر هستید. ما را اینجا نشانده‌اند تا در فرصت کوتاه ۲۰ دقیقه و نیم ساعته، حرف‌های سخت بگوییم.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *